در پاسخ به
7 نوامبر 2009 01:03, بوسيله ى حمید قربانی تبعید ی محکوم به مرگ
سلام
وقتی که این نوشته شما را می خواندم، بارها ناخوداگاه اشک در چشمانم حلقه زد و به یاد دو واقعه افتادم. اول اینکه در سال 1356 بعد از قیام قهرمانانه مردم تبریز و درست یک هفته بعد،مرا بهمراه چند نفر، شبانه ساعت دو بعد از نیمه شب دستگیر نمودند. در بین مادو برادر بودندو شبی که قرار بود ما را روانه بند عمومی کنند، باید موهایمان را می زدند.برادر بزرگ نمی دانم به چه دلیل اما خیلی موهایش را دوست داشت و باگریه و زاری و داد وفریاداز پلیس می خواست که موهایش را کوتاه نکنند. ناگاه برادر کوچک که جوانی 18 یا 20 ساله بود با یک اه عجیبی به برادرش گفت،بگذار کوتاه کنند، مهم نیست برادر جان بگذار کوتاه کنند بگذار.... دوم اینکه به یاد کزارشی افتادم که شما از اراک، از شازند در موقع اتش (...)